به فریادم رسید...

بعد از سقوط وحشتناک . نسیم دید که حالم خیلی گرفته است . مدام بهم میگفت

چیشده . بگو :شاید بتونم کمکت کنم.

من هم نا امید بودم و  نمیدونستم چیکار بایدکنم .

خلاصه همه چیز رو براش گفتم . اونهم خیلی غصه خورد . فردای آن روز که رفتم خونشون.

دیدم برق شیطونی تو چشماش موج میزنه .

من و صدا کرد تو اطاق .

گفت : ببین ، ما دو میلیون خونه پول داریم . که مال بقیه جهاز منه . این پول رو بگیر کارت

که راه افتاد ،بعد به ما بده.

من هم مونده بودم حاج و واج ، اینقر خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم.

خلاصه پول رو دادند و ومن چکم رو پاس کردم .

از این حسش خیلی لذت بردم . حسی که نمی تونست ناراحتی من رو ببینه.

از خانوادشون تشکر کردم و شب رفتم  خونمون.

با صاحب کارگاه صحبت کردم . گفتم یک فکر عجیب دا رم ......

کارگاه رو به آشپز خونه تبدیل کردیم . اولین بار 15 کیلو برنج رو خراب کردیم . اما

از فرداش همه چیز رو  خوب  انجام دادیم.

چند نوع غذا درست کردم ..مرغ  قیمه ،باقالی پلو  ..

بسته بندی میکردیم . و ارز حکیمیه به تجریش میبردیم و از طریق آگهی هایی

که هر روز پخش میکردیم . ساعت یک و دو بعد از ظهر به ما زنگ میزدند و غذا رو درب مغازه تحویل میدادیم .

یکی دو ماهی اینکار رو کردیم . دیدم سود ما دقیقا تو غذاهای باقی مانده است که فروش نرفته.

از طرفی هم کرایه ماشین هم خیلی سود ما رو کم میکرد.

این سیستم رو تعطیل کردم .

صاحب کارگاه گفت بریم مغازه اجاره کنیم.!

گفتم کجا چه جوری؟

خلاصه شریک شدیم و تو میرداماد یک مغازه اجاره کردیم. و   غذا برای بیرون میدادیم.

یه روز بعد از ظهر نسیم و مامان و باباش یه روز بعد از طهر اومدند. و آشپز خونه 

رستوران رو مرتب و ردیف کردند.

شام کباب خوردیم . جای شما خالی.به همین صورت ادامه دادیم. تا اینکه دیدیم ....

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
چشم های نگران(نیلو)

سلام.همين.حرفي ندارم.موفق باشيد.