قسمت دهم : سقوط

تصمیم گرفتم . دیگه کاغذ کادوها رو بیرون ندهم تا براق کنند .و  خودم کار گاه بزنم. واینکارو انجام بدم.

یه جایی نزدیک خونه نسیم اینا اجاره کردم . ماهی ۴٠٠ تومان

یک سری قفسه احتیاج داشتم . مقداریش رو نقد دادم وبقیش

رو هم چک دادم.با ذوق و شوق به راه اندازی کارگاه مشغول بودم

پس از خرید کلیه وسائل . ۴ نفر کارگر استخدام کردم و کار رو شروع

کردم .

یک سر کار من به چاپخونه مربوط میشه . ویک سرش هم با کاغذ فروشی

برای خرید کاغذ لازم بود چک بدهم . برای چاپخونه هم همینطور

یک پسر خاله دارم که بچه خوبی هست اما نادونه .اولین کلنگ نابودی زندگیمو

اون زد . اونم اساسی.

یه روز بهش گفتم چند تا چک میخوام . به این تاریخ ها . اونم گفت باشه . سه برگ

چک از او گرفتم "سفید امضا"بعدا مبلغش رو خودم نوشتم .

کلا ۴.۵ میلیون شد. مهر ماه بود .کارم گرفته بود.دوتا از چکها پاس شده بود. سومی

دومیلیون و سیصد بود .دومیلیون و خورده ای رو جور کرده بودم . بقیه اندکی مونده

بود. که گفتم به چاپخونه میگم چند روز وقت بدید. خوب حل بود.

دو میلیون خورده ای را ریختم به حساب. فردا حسین از چاپخونه زنگ زد و با ناراحتی

گفت دستت درد نکنه . حسابت که موجودی نداره. من گفتم قبضش رو دارم . محاله

قبض و نشونش دادم و باور کرد . زنگ زدم وپیگیر شدم .فهمیدم صبح زود یکی رفته بانک و حساب رو خالی کرده. ظاهرا همون روزی من چک نوشته بودم . اونهم چک داده بوده

و خوب خودش پول نریخته بوده به حساب و از پولی که من برای خودم ریخته بودم . چک خودش و پاس کرده.

خلاصه ۶ میلیون کار من در چاپخونه بلوکه شد.باید پول و از پسر خالم میگرفتم که اونم سه ماه طول کشید.

رسیدم به دی ماه . تازه کادو ها رو باید براق کنم . خود این کار یک ماه زمان میبرد.

شب عید بود دستم خالی بود .. ماه محرم هم پیش رو بود. بازار تو این شرایط کادو نمیخره که

به علت چک مواد اولیه و حقوق کارگرها واجاره و اقساط دیگر مجبور شدم. کاغذ کادوی

٧۵ تومانی رو ٢۵تومان بفروشم.یعنی خودم و نابود کردم .

با این داستان در جا حدود ۴ میلیون ضرر اولیه دادم . یک ریالش رو هم تا الان بعد از ٩ سال تا کنون نگرفته ام .

این داستان منو به جاده سقوط وصل کرد. مونده بودم چی کار کنم .یکی نبود بگه این بدبخت  میخواد ازدواج کنه . همه هستیش رفته . حالا بیا خانواده نسیم رو شیر فهم کن

کارگاه رو جمع کردم. قفسه ها کیلویی فروخته شد یک میلیون سیصد خریده بودم و ١۵٠ فروختم .

خیلی ضرر دادم .کسی رو هم نداشتم ساپورتم کنه .من موندمو خدای خودم.

مادر خانمم اینا خیلی بهم فشار می آوردند که چرا نسیم و نمیبری . مردم همه میگن خیلی طول کشیده. منم میگفتم نمیشه که باید کارام رو روبراه کنم تا بعد .

داستان مثل خر تو گل گیر کردن . دقیقا مثل من بود.

شب عید بود . کاغذ کادوها رو بردو کنار خیابون بفروشم خیابان خیلی شلوغ بود . مردم

کاغذ کادوها را میخریدند .جوری بود که پدر خانومم هم که برای خرید از آنجا رد میشد . تادیده بود سرمون شلوغه اومده بود و کمک میکرد.

اون شب حدود ۵٠ ا هزار تومان فروختیم . نسیم در کنارم بود . وبعضی مواقع با مامانش میرفت تا  مغازه هار و  نگاه کننند.

خیلی سختی کشیدم . نمیدونم تاوان چیه

 

اما هنوز اولشه آقا وحید . روزها خوشته . صبر کن پسر

/ 5 نظر / 16 بازدید
چشم های نگران(نیلو)

سلام وحید جان یه سری به من بزن منتظرتم.[گل]

چشم های نگران(نیلو)

[گل]وای دوباره سلام.هر موقع که دوست داری.شما بیا ...هر وقت خواستی بیا.حالا من منتظرتم.[چشمک]

چشم های نگران(نیلو)

من هستم الان

دختر باران

سلام.... ای کاش اون موقع اونجا بودم...نمیدونم چیکار میکردم ولی حداقل بودن یه دوست کنار آدم تو اون جور شرایط ها حتی اگه هیچ کاری هم ازش برنیاد بهتر از نبودنشه!!! ولی به هر حال میخوام بگم واقعا اراده ات ومقاومتت رو تحسین میکنم و میخوام بگم قدر خودت رو بدون!!![گل]

دختر باران

ای بابا دیگه بیشتر از این شرمنده ام نکن دیگه...ببخشید!! ولی حالا که هستم...تا...............................!!! پس قدرم رو بدون!!![نیشخند][چشمک] شوخی کردم...تو لطف داری و در مورد خبر رسانی هم باید بگم آخه بابا یهو دیدی افتادم مردم چجوری از اون دنیا خبرت کنم؟؟؟؟؟؟؟ نمیشه که...ولی میخوام بگم نگران من نباش هیچیم نمیشه چند روز هم نباشم بالاخره پیدام میشه....و ول کن نیستم!!!![لبخند][چشمک]